حرف هاي دلم

 
نویسنده :
 
تاریخ :
 یکشنبه سی ام شهریور 1393
زمان :
 16:1


و من 30 ساله شدم با کلی سوپرایز از طرف همسر مهربانم. سفر قم و اونجا بود که یهو گفت سفر شمال و ویلای شمال هم توی برنامه ما هست. به غیر از 6 یا 7 ساعت بقیه اش عالی بود. خیلی دوست داشتم خودمون بریم و کسی دیگه ای هم باهام نباشه. ولی خب نشد. به روی خوب بود. بعدش اومدیم و یه کیک و غذا و نیم ست و موبایل و خلاصه حسابی سنگ تموم گذاشتم و باعث شد که عدد 30 واقعا برام یه خاطره بمونه. 30 سالگی من همزمان با 3 سالگی دخترم.

چند لحظه پیش بهم برگه دانشجو بودنش رونشون دد. خیلی خوشحال شدم. چیزی که آرزوش رو داشتم که یه روزی همسرم درسش رو ادامه بده و بتونه به مراحل بالاتر دست پیدا کنه.

مدتیه تو فکر یه نی نی دیگه هستم. با اینکه الان مراحل سخت تربیت دخترم رو دارم می گذرونم و همه بار دخترم به عهده منه ولی بازم تو فکر یه نی نی دیگه هستم. بازم هر چی خدا بخواد.

دخترم تو بهترین مراحل داره سر کی کنه. روی زبان انگلیسی اش حسابی دارم کار می کنم و واقعا دوست دارم به عنوان زبان دوم عالی پیش بره. روی خواندن کلمات فارسی فقط به عنوان یه بازی داریم پیش می ریم. 15 مهر هم مهد قرآن و زبانش شروع می شه. احساس می کنم مسولیت ام خیلی بیشتر از قبل شده و از خدا می خوام بهم کمک کنه.




نویسنده :
 
تاریخ :
 چهارشنبه بیست و نهم مرداد 1393
زمان :
 20:40


همیشه عدد 30 یه معنایی برام داشت. معنای بزرگ شدن. معنای بالغ شدن و معنای پیر شدن. دلم خیلی می گیره وقتی بهم بگن 30 ساله شدی. اصلا باورم نمی شه که من دارم 30 ساله می شم. فردا پنج شنبه است و الان 3 هفته هست که صبح ها می رم دنبال مامان و با هم می ریم سر مزارش. الان دلم خیلی گرفته است.

با باباش رفته بیرون. انتظار داشتم بهم بگه تو هم بیا ولی نگفت. وقتی دید ناراحتم گفت بیا. ولی بهش گفتم من بگم تا تو بگی کلی فرق داره. من موندم خونه .

اره این منم که داره 30 سالش می شه. قبلا از اینکه 30 ساله بشم خوشحال بودم ولی الان نمی دونم چرا دارم گریه می کنم.




نویسنده :
 
تاریخ :
 جمعه دهم مرداد 1393
زمان :
 13:49


سلام خانومي
وبلاگتو خوندم-كارجديديو شروع كردي كه لازمه اون گفتن حقيقت و در مسند عدالت نشستنه.
با بيان خاطرات خوب گذشته ؛ آدمي به روياهاي خوش گذشته مي ره ولبخندي روي لبش جاري مي شه و خواهان تكرار اون لحظات خوش مي شه اما افسوس كه گذر عمر آدمي اجازه چنين كاري رو نمي ده.
بيان خاطرات تلخ ؛ باعث يادآوري نكاتي مي شه كه اگر از اونها درس گرفته باشي برات شيرين ميشه اما اگه نتونسته باشي براي خودت حلش كني ؛بغض گلوتو فشار مي ده......
به نظر من نكاتي رو كه بايد بيشتر توجه كني عبارتند ازافزايش صبر وتحمل//دوركردن حس حسادت//حفظ آرامش دربيان وكلام//جلوگيري از افراط و تفريط در ارائه محبت(يكنواخت بودن)//درجمع خانواده (طرفين)بيشتر بودن//پرهيزاز بحث وجدل بيهوده//تعصب بيجا

چيزهايي رو كه خوشم مياد رو برات مي نويسم:شادبودن و سرحال بودنتو//آشپزيت روكه خيلي دوست دارم//شوهردوستيت رو//نوع آرايشاتو.......

دوباره برات نظر ميدم//خوابم گرفته//فعلا باي باي خانومي


 

یادته وقتی این وبلاگ رو شروع کردم این کامنت رو برام گذاشتی ؟ نمی دونم الانم به وبلاگم سر می زنی یا نه. ولی شاید سر می زنی و حرف های دلم رو می خونی. نمی دونم ولی می نویسم تا شاید بخونی.

وقتی دوران نامزدی خواهرت رو می بینم یاد خودمون می افتم. یاد اون اس های جالبی که با هم رد و بدل می کردیم. حیف که موبایلم خراب شد. تمام اس ام اس های دوران نامزدی و عقد و عروسی داخلش بود. حیف که خراب شد . تنها اون موبایل مدرک عشقمون بود.

منو ببخش که گاهی با تندی باهات برخورد می کنم. می دونم که می دونی بابت اتفاقاتی که برام افتاده اعصابم ضعیف شده. خیلی سخته که یکی از اعضای خانوادت رو از دست بدی و ببینی یکی دیگه هم جوری باهات برخورد می کنه که انگار هیچ نسیتی باهات نداره. اون وقت فقط تو می مونی و پدر و مادرت. می بینی که خانواده تو فقط پدر و مادرت هستن. می دونم خانواده شوهر هم یعنی خانواده خودت. ولی منظور من خونی بودنه. گاهی فک می کنم اگه یه روزی خدای نکرده یکی شون رو از دست بدم چی به سر من می یاد.

دیشب دوباره یادش افتادم. به آسمون نگاه کردم و بهش گفتم : الان کجایی؟ داری چکار می کنی؟

واقعا دوست داشتم اون موقع بدونم الان چکار می کنه. خاطراتمون از یادم نمی ره. می خوام بهش فکر نکنم ولی نمی شه.

بازم بغض کردم. بازم گریه. دیشب چشمهام خیلی درد گرفت...




نویسنده :
 
تاریخ :
 جمعه سوم مرداد 1393
زمان :
 3:24


2 سال و 9 ماه و 13 روز می گذره. وقتی به گذشته فکر می کنم اعصابم بهم می ریزه. اصلا دوست ندارم به گذشته برگردم. به وقتایی که خیلی بی قراری می کردی. به وقتایی که نفخ شدید داشتی. به وقتایی که درد واکسن و تب امان منو و تو رو بریده بود. به جیغ زدن هات که هنوزم ادامه داره. گاهی الانم اینقدر اذیت می شم که می گم : خدایا کی بشه بزرگ بشه.

الان واقعا دوست دارشتم برم و پیش عشقم بخوابم ولی چه کنم که عادت کردی من پیشت باشم . وقتی هم بیدار می شی و می بینی من نیستم می گردی تا پیدام کنی.

مدتی می شه کارم رو شروع کردم و با ماشین می رم و می یام. پیش عمه ها خوب می مونی و از این بابت خیالم راحته.

4 روز تا پایان ماه رمضان مونده.

بازم یادش افتادم. همیشه یادش می افتم. همیشه خاطرات کودکی تا وقتی زنده بود رو مرور می کنم. دوست دارم یادش بیفتم. دوست دارم وقتی چشمهامو می بندم فقط خاطراتش تو ذهنم بیاد. خاطرات خوب و بد. خاطرات مظلوم بودنش. خاطرات در آرزوی داشتن یه زندگی خوب. خاطرات در آرزوی داشتن یه خونه شیک. حیف که رفتی. خیلی حیف بودی. خیلی برام عزیزی. تا پایان عمرم یادتم.

امروز ج آ عمه اومد و + بود و اگه خدا بخواد 1 روز بعد از عید فطر نامزدیشه.

وقتی شیرین کاری های دخملی رو می بینم کلی ذوق می کنم. اون حرف زدن بامزش که مثل یه سناریو می گه : تو بگو کی بیدارت کنم . منم می گم : کی بیدارت کنم. و اون می گه : 2 یا می گه : 12




نویسنده :
 
تاریخ :
 یکشنبه چهارم خرداد 1393
زمان :
 2:1


امشب بازم یادش افتادم. بغض گلومو فشار می ده. یه فاتحه و صلوات برای تمام رفتگان می فرستم تا شاید بغضم فرو بره. نگاه به اثاث دور و برم می ندازم و وقتی رو که اومدم تو این خونه و چه جوری با دست بسته کمک می کرد یادم می یاد. بازم اشک تو چشمهام می یاد. آروم می گم: خدایا شکر

امشب با دخترم دستهامون رو بردیم بالا و کلی دعا کردیم. کلی خدا رو سپاس کردیم.

ای کاش لااقل عشقم پیشم می بود تا باعث می شد به اون فکر نکنم.

مردها می رن سر کار و مسایل و سختی زندگی یادشون می ره ولی ما زنها تو خونه همش یاد سختیها می افتیم.




نویسنده :
 
تاریخ :
 چهارشنبه سی و یکم اردیبهشت 1393
زمان :
 18:55
| ادامه مطلب...

این روزها که 2 سال و 7 ماهت هست حسابی شیرین زبونی می کنی و دل همه رو می بری. شعرها و کتاب داستانها و کاردستی های زیادی رو با هم دیگه انجام می دیم. هفته دیگه هم اثاث کشی داریم برای شهر خودمون. چند تا شعر انگلیسی هم یاد گرفتی که ایشالله بیشتر باهات کار کنم بیشتر یاد می گیری. تربیت و حرف زدنت خیلی برام مهمه. خیلی روی همه چیزت حساس هستم. متاسفانه جیغ زدن هات رو نتونستم کم کنم. مدام برای چیزی جی می زنی و منم تحمل می کنم.




نویسنده :
 
تاریخ :
 سه شنبه دوم اردیبهشت 1393
زمان :
 6:54
| ادامه مطلب...

از 2 سال و 5 ماهگی شروع به درست کردن کاردستی کردیم و تا الان که 2 سال و 6 ماهته 4 تا کاردستی درست کردیم. از اینکه می بینم چقدر لذت می بری بهم انرژی می ده که بیشتر و بهتر از قبل پیش برم. روی نقاشی و رنگ آمیزی هم دارم کار می کنم که بازم پیشرفتت عالیه.

1 روز مانده به سال 1393 هم از پوشک گرفتمت. خیلی مرحله سختی بود ولی خدا رو شکر تمام شد.

عزیزم متاسفم که بابت مشکلاتی که برام پیش اومد نتونستم تو این مدت باهات کار کنم ولی دیگه تمام شد و حسابی سرم با  شما درگیره. شبها برای نماز به مسجد می ریم. اون چادر گل گلی ت رو می زنی سرت و حسابی اونجا دلبری می کنی. صلوات رو هم یاد گرفتی. شیرین زبونی می کنی بیا به دیدن.




دردودل2
نویسنده :
 
تاریخ :
 جمعه پانزدهم فروردین 1393
زمان :
 2:59


درددل
نویسنده :
 
تاریخ :
 شنبه نهم فروردین 1393
زمان :
 10:45


نویسنده :
 
تاریخ :
 چهارشنبه بیستم آذر 1392
زمان :
 18:57
| ادامه مطلب...

الان 2 سال و 1 ماه و 29 روزته. عزیز مامان کارها و حرفهات همه برای من و بابا شیرینه. از پوشک گرفتنت بدک پیش نمی ره. گاهی همکاری می کنی گاهی نه. ساجده خیلی دوست دارم. ادامه مطلب فقط برای دخترم




 
نوشتن خیلی چیزها به انسان آرامش می ده. گاهی به اوج تنهایی که می رسم دردودل با خدا بهم یه آرامش عجیبی می ده. خدایا مرا به آرامش برسان.
 
   
   
   
   
   
 
تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به حرف های دلم مي باشد.
.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.

قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ